قرارعاشقی باشهدا

مشخصات بلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت دوستای خوبم...این وبلاگ ، تحت عنوان "قرارعاشقی"؛
هرشب یه مهمون عزیزی از شهدا داریم که خودشونو براتون معرفی می کنن...در حقیقت هدفمون از قرارعاشقی یعنی اشنایی با شهدا .........
امیدواریم که بهترین استفاده رو ببرید.
در ضمن، کپی با ذکر صلوات می باشد.

یاعلی.

شهید بهروز بیگ زاده

چهارشنبه, ۲ دی ۱۳۹۴، ۰۶:۴۲ ب.ظ

🌹بسم رب الشهدا والصدیقین🌹

 

بابی انت وامی یا اباعبدالله▪

 

قرار عاشقی❤

 

سلام

 

داستان امشب ما از مردایی یه که تو جوونی هفت شهر عشق رو گشتند وبه معشوق حقیقی❤ که همون خداست رسیدند.

 

باهم پای صحبت مهمون امشبمون میشینیم👇👇👇

,


سلام،من بهروز بیک زاده هستم،بچه ی مسجد سلیمان،متولد سال 1342😊 ]

البته اصلیت ما شوشتری بود ولی بخاطر شغل پدرم تا 12سالگی من یعنی تا سال 54 تو مسجد سلیمان موندیم☺.

 

ما شش تا بچه👶 بودیم و من یکی مونده به آخر یعنی پنجمی بودم

همه میگفتن با بچه های هم سن وسالم فرق دارم،

کلا اهل شیطنت نبودم،سرم به کار خودم گرم بود وعشقم رفتن به مسجد بود.

همیشه رفتن به مسجد وشرکت تو برنامه های مذهبی حالمو خوب میکرد.😊😊

البته یه چیزی هم حالمو خوب میکرد واون کمک به افراد فقیر وندار بود،سعی میکردم هر کاری از دست✋✋م برمیاد انجام بدم براشون😃

بعداز اینکه خونه مونو آوردیم اهواز،نزدیک خونه مون یه مسجدی بود به اسم مسجدامام جعفر صادق علیه السلام🌹🌹🌹.اونجا کلاس های قرائت قران میرفتم.

تو کلاسهای درس مرحوم صباقیان وآیت الله هاشمی هم شرکت میکردم.

همین کلاسها بود که دید👀 منو نسبت به معارف دینی بیشتر باز کرد،خداخیرشون بده🌹🌹

از طرف دیگه حضور ما تو اهواز مصادف با اوج دوران مبارزات ✊✊👊👊 علیه رژیم طاغوت.

منم تو جلسات شهید علم الهدی🌸🌸 شرکت میکردم ،وخیلی چیزا یاد میگرفتم،همه تلاشم نزدیک شدن  به خدا وخدایی شدن بود😊

خدا روشکر انقلاب شد.

اما اینباردست دشمن از آستین صدام حسین👹👹 بیرون اومد وجنگ🔫💣 شد.

من وهم قطارام هم فورا ندای رهبرمونو لبیک گفتیم وقد علم کردیم برای دفاع👊👊

تودوران اوایل جنگ💣💣 شهر اهواز پر شده بود از جاسوس👺 های نفوذی عراق وماباید خیلی دقت میکردیم.

من شب🌌 و روز☀ تو مسجد جواد الائمه بودم  ومسئول توزیع لوازم مورد نیاز مردم بودم. بالاخره جنگ بود ومردم زیادی تو بمباران ها💣💣 خوه زندگیشونو از دست داده بودن😞 برا همین گاهی بی حوصله گی میکردن و داد میزدن سرم اما من سعی میکردم آروم باشم وموجب ناراحتی مردم نشم.

در عوض خدا اون روز رو نمی آورد که یکی از این جاسوسها👺👺 رو ببینم،دمار از روزگارشون در میاوردم بعداز عملیات طریق القدس (آزاد سازی بستان) خیلی ناراحت بودم همه ی دوستام یکی یکی شهید🌹🌹 میشدن ومن حس میکردم از قافله عقب موندم.زد وعملیات💣🔫 فتح المبین شروع شد،دومین روز از بهار سال 61 بود.من ورفیقم سعید جهانی که بعدها شهید 🌹🌹 شد روی یه تپه🏔  درگیر بودیم با بعثی ها👹👹

 

دورتادورمونم محاصره بودیم ودقیقا  زیر تیر بار دشمن بودیم.

من دراز کشیده بودم وشلیک میکردم که یهو کلی تیر به پهلوم خورد ولطف خدا شمال حالم شد وشهید شدم بعداز شهادت🌹🌹 من بچه ها از محاصره خارج میشن وپیکر من اونجا میمونه.بعدشم بعثی ها 👹👹 که به خیال خامشون فک میکردن حالا حالاها اونجا موندگارن😏😏 منو دفن میکنن.ولی ده روز بعد که بچه ها میتونن منطقه رو ازشون بگیرن پیکر منم تحویل خانواده م داده میشه.در آخر وصیت نامه مو  براتون میذارم،البته کمیشو😉😉

تنها وصیتی که در درجه اول به خودم و بعد به شما میکنم این است که هیچ گاه خدا را از یاد مبرید . در هر حال بیاد خدا باشید تا انسانی خداگونه شوید . تا اعمالتان خدائی شود . هر عملی که انجام میدهید ابتدا رضای خدا را در نظر بگیرید واگر با رضای خدا موافقت نداشت آن را انجام ندهید . وصیت من وتمامی شهدای انقلاب تا کنون همین  است . شهدا  در وصیت خود از شما میخواهند که بیاد خدا باشید . امام خمینی را یاری کنید . انقلاب را حفظ کنید . اسلام را یاری کنید . آری یاری دهندگان آن بسیار کم بوده اند و اکنون رزمندگان به جبهه میروند تا اسلام را یاری دهند . و از خدا میخواهم که به من هم توفیق دهد تا بتوانم اسلام را یاری دهم.

 

"علی پور"
  • سرباز گمنام

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی