قرارعاشقی باشهدا

مشخصات بلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت دوستای خوبم...این وبلاگ ، تحت عنوان "قرارعاشقی"؛
هرشب یه مهمون عزیزی از شهدا داریم که خودشونو براتون معرفی می کنن...در حقیقت هدفمون از قرارعاشقی یعنی اشنایی با شهدا .........
امیدواریم که بهترین استفاده رو ببرید.
در ضمن، کپی با ذکر صلوات می باشد.

یاعلی.

شهید علی غفاری دوست

جمعه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۵، ۱۰:۳۱ ب.ظ

 

🌺به نام خدای بهشت ومادر🌺

 

"قرار عاشقی"

 

ادامه صحبت با مادری که خواب رو از سر کلماتم پرانده است وسجاده اش بوی بهار☘🌸می دهد.

مادری که بوی گلاب می دهد وقدوقواره عشق در برابرش بسیار کوتاه است.

از مادری بگم براتون که مردان زندگی اش،مردانه،آرام ترین خوابهای زمین را برایمان تعبیرکردن؛😔

همان مردانی که مظلومانه با لبخندهایشان رفتن وپلاک ها وسربندهای خون آلودشان به خانه🏡بازگشت.

باهر طرز تفکری مدیونتیم مادر،زینب گونه شهید دادی وزینب وار زیستی.

درود بر تو ای مادر💐💐

عرض سلام وادب خدمت همه ی قرار عاشقی های عزیز✋✋

با توجه به هماهنگی با شهید بزرگوارعلی آقای غفاری دوست معرفی ایشون رو هم از زبان مادربزرگوارشون می شنویم.☺

حاج خانم سلام✋✋

شرمنده که دوباره مزاحمتون می شیم؛

ازجگر گوشتون کمی برای ما صحبت می کنید🤔🤔

سلام ممنون از دعوت دوبارتون؛

این قاب عکس که دستم تصویر عزیز دلم💕 قربانعلی ست.

که متولد سال۱۳۵۰ ست.

ودرسال۱۳۶۶در مریوان مفقود الاثرشد.

دوست داشتم اسم اولین پسرم رو بذارم علی اکبر🌹 تا مثل علی اکبر امام حسین ع🌹🌷

شهید شه.

اما این آقازاده ما اسمش رو با خودش آورد.☺

همیشه توآغوش می گرفتمش وشیرمی دادم بهش وباهاش حرف می زدم ومی گفتم،چرا روز عید قربان🐑 به دنیا اومدی که مجبورشم اسمت رو قربانعلی بذارم.🤔🤔

🌹اما از همون اول پدرعلی می گفت ۶تا بچه دیگه مال تو وعلی مال من.

ومن متعجب وناراحت می گفتم یعنی چی چرا علی نباید مال من باشه.

وقتی که علی رفت جبهه وشهید شد تازه فهمیدم وقتی پدرش گفته بود که علی مال من نیست یعنی چی!!😔

بعد از مفقودالاثرشدن همسرم😔علی دیگه آروم وقرارنداشت.

۱۳یا۱۴ساله بود که عازم جبهه شد.

سر_رفتن علی خیلی اذیت شدم.چرا که اطرافیان می گفتن تو زن جوونی هستی با پنج تادختر؛شوهرت هم که مفقودشده نذار پسرت به جبهه بره.

من هم یه روز به علی گفتم که مادر شما نرو جبهه،چون عموها ومادربزرگت راضی نیستن.

آروم نگام کرد وهیچی نگفت ورفت حرم امام رضاع.

دقیق یادمه🤔همون شب امام خمینی اعلام کرد افرادی که می تونن اسلحه🔫دست بگیرن به جبهه ها برن.

با خودم گفتم خدایا حالا چیکار کنم من به پسرم گفتم نروجبهه،اون هم تواین وضعیت من چه طور جواب حضرت زهراس🌺 رو بدم.

صبح شد وعلی از حرم اومد ومن حرفهای امام ورضایت خودم رو باهاش در میون گذاشتم.😊خیلی خوشحال شد وصورتم رو بوسید وگفت مامان ممنون هستم که به خاطرامام وانقلاب چشم👀به روی حرف همه می بندی.

ورفت جبهه ودیگه برنگشت.😔😔

خب من یکم خسته شدم از همرزمهای علی می خوام تا یکم از ویژگی هاش برامون بگن👇👇👇👇👇

بله حتما

آقای توسلی بفرمایید:

من باعلی درسال۶۵ در تربت جام باهم آموزش دیدیم.وسپس در تخریب هم گروه شدیم.

علی خیلی بچه ی مخلصی بود وپای ثابت کار در تبلیغات بود.حتی درکارهایی هم به عنوان شهردار خدمت می کرد.

این شهید بزرگوار نمازشبش ترک نمی شد. درعملیات کربلای ۲شهید چوبدار،مسرورخواه واین علی آقا پشت چادر ⛺آموزشی قبری کنده بودن وتو اون قبر نماز شب می خوندن.

(این شهدا کجاو ما کجا😔😔)

وقتی هم که بچه ها از رازشون😉باخبرشده بودن همه روقسم دادن که به کسی نگین.

حرف آخرم

علی یکی از آرزوهاش این بود که از جبهه بیرون نره مگر با شهادت.

وخوش به حالش که به آرزوش رسید.✋✋

از همرزم دیگر شهید می خوایم که کمی ایشون هم از دوستشون بگن👇👇👇

آقای عذرایی بفرمایید:

 

علی ودوستاش مدام در حال کار فرهنگی بودن ویه لحظه هم بیکار نمی نشستن.

حتی یادمه شب عملیات نصر ۱که علی تواون عملیات شهید شد برای ما یه نمایش معرکه 😊اجرا کردن.

یه شب هم بعد از جلسه برگشتم به چادر⛺ که دیدم شهید غفاری دوست وچند نفر دیگه به حالت نشسته خوابیده بودن چون جا نبود واینها هم برای نماز شب رفته بودن برای همین همون جا به طور نشسته خوابیده بودن.😳

حتی تویکی از عملیاتها که دشمن منور💥 می زد وزمینگیر شده بودیم،ایشون سریع همون جا وضو گرفت ونماز شبش رو خوند.

ممنون از همرزم های علی آقا✋✋

فروردین سال ۶۶برادر بزرگم وپسرم با هم در منطقه بودن که برادرم شهید وعلی مفقود الاثر شد.

بعد از ده سال انتظار،اول پیکر پسرم اومد.😔😔

اما فقط یه جمجمه وچند تا استخون ویه پلاک.

وباورش برام سخت بود که این علی منه واقعا😔

آخر هم قبول نکردم که این پسر منه ولی در قطعه شهدا💐 همون چند تا استخوان رو دفن کردیم؛

تا اینکه همون شب خواب دیدم که در بهشت رضا ع شهدا رو دفن می کنن ومن هم به دنبال قبر پسرم هستم.

در عالم خواب کسی به من گفت قبر پسرت اونجاست ومن هم برای اینکه یادم نره یه آجر گذاشتم بالای قبر.

فردا صبح ماشین🚗 گرفتم ورفتم بهشت رضا ع تا قبر رو پیدا کنم.

خدا خودش شاهده همون قبری که تو خواب دیدم همون قبری بود که روز قبل می گفتن قبر علی همینه،

جالبه که همون آجری رو که در خواب روی قبر گذاشته بودم هنوز روی قبر بود.

واز اون به بعد پذیرفتم که علی من شهید 😔🌹شده.

خب پسرها ودخترهای گلم ممنون از بابت این که پای حرفام نشستین😊تا از جیگر گوشم💓بگم براتون.

ان شا ألله که همتون عاقبت بخیر شین.

#التماس_دعا_

#شادی_روح_شهدای_این_عزیز_مادر_صلوات


امینی

  • سرباز گمنام

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی